نزديکايم و دور ميشويم،
دوريم و نزديک ميشويم.
و اين آرامش نهفته در پس آن ضربان؛
اين طمأنينهي هيجانانگيز.
چنان يک کمان بلند،
که آنقدر خم شدن و صاف شدن را تاب ميآورد تا «چوب خشک جان ميگيرد»،
تا مشخص شود که انعطافپذير است و هم سخت.
و اگر چيزي نميگويم،
يا حتي به نظر نميآيد
يا باورت هم نميشود که ميدانم؛
نشستهام و تماشا ميکنم اين دور و نزديکشدنها را.