دلم اون ساز بادي رو ميخواد که براي در آوردن صداش بايد اون قدري زور زد که رگهاي گردن باد کنن و صورت قرمز بشه. نميدوني چه صدايي داره؛ صداي بمِ خشدارِ زمزمهمانندي که هيچ موقع شبيهش رو نشنيدم.
ديروز رفته بودم براي خداحافظي از کسي که ديگه فکر نکنم هيچ موقع ببينمش. عجب نازک ميشن آدمها و اون پيرمرد.
دو ساعت حرفزدن و راه رفتن و چه کوچيک ميشه اين شهر وقتي راه بري و مهم حرفها باشه؛ نه جاها!