[+]
برش 4: صبح خيلي زود
مارکو تازگيها خوابهاي واضحي ميديد. يک شب بد جوري تشنهاش شد. پاشد که بره آب بخوره، اما صداي برخورد دانههاي بارون به شيشهي پنجره باعث شد بره و کنار پنجره برخورد تند بارون با سقف کوتاه خونهي
بغلي رو تماشا کنه. انگار که تشنگي يادش رفته بود؛ برگشت تا دوباره سرجاش بخوابه.
چيزي رو که ميديد باورش نميشد. خودش بود که آروم همونجا خوابيده بود. آروم لغزيد توي خودش و صبح يادش نمياومد خواب ديده که تشنه شده يا خواب ديده که سرجاي خودش خوابيده بوده! حتي يادش رفت به سقف خونهي همسايه نگاهي بندازه.