[+]
تا انتها
او يک پياز بود:
از بيرون که نگاه ميکردي، زمخت بود و شکننده، رنگش سوخته بود و برشته،
در زير آن لايهي خشک، اولين لايه هرچند هنوز زمخت بود، اما ديگر خشک نبود.
لايههاي بعدي نرمتر، لطيفتر، نازکتر و حتي شفاف بودند،
لايهي بعدي، لايهي بعدي، لايهي بعدي، همينطور، همينطور، به سمت مرکز...
اما اين لايهها هيچگاه تمام نميشوند، چون او يک پياز است.
و من ميدانم در آن وسط جايي که با طي کردن لايهها نميتواني برسي،
چيزيست از جنسي ديگر،
يک حيات هميشه زنده!