طاقتم تمام شد و نوشتم برايت. بخوان و بگذار تا بخوانم. دوباره
به همه گفتم، اما آنها چه چيزي ميدانند جز آنچه که تصور ميکنند.
دوباره ميشود شروع کرد. از ابتدا،با تجربهاي اندوخته، با هم.
چشمانم را ميبندم و به صداي خورشيد گوش ميکنم. منتظرم
پينوشت: کجاست آن UHU که بچسباند و ديگر کنده نشود.
پينوشت 2: از جزاير قناري چه خبر؟هيچ!آنها گرفتهاند و منتظر. قرار که اين نبود،ناميزون!